هیئت محبین المهدی (عج) منطقه چهارصددستگاه کرج

جبهه فرهنگی مردمی البرز

تشکل مردم نهاد جوانان کرانه نور هدایت

باشگاه فوتسال انصار ولایت البرز

تلویزیون اینترنتی هور
مسابقه ماهانه عصر انتظار
1 / 13
تصویر شماره ۱ - جبهه فرهنگی مردمی البرز
2 / 13
تصویر شماره ۲ - جبهه فرهنگی مردمی البرز
3 / 13
تصویر شماره ۳ - جبهه فرهنگی مردمی البرز
4 / 13
تصویر شماره ۴ - جبهه فرهنگی مردمی البرز
5 / 13
تصویر شماره ۵ - جبهه فرهنگی مردمی البرز
6 / 13
تصویر شماره ۶ - جبهه فرهنگی مردمی البرز
7 / 13
تصویر شماره ۷ - جبهه فرهنگی مردمی البرز
8 / 13
تصویر شماره ۸ - جبهه فرهنگی مردمی البرز
9 / 13
تصویر شماره ۹ - جبهه فرهنگی مردمی البرز
10 / 13
تصویر شماره ۱۰ - جبهه فرهنگی مردمی البرز
11 / 13
تصویر شماره ۱۱ - جبهه فرهنگی مردمی البرز
12 / 13
تصویر شماره ۱۲ - جبهه فرهنگی مردمی البرز
13 / 13
تصویر شماره ۱۳ - جبهه فرهنگی مردمی البرز

خاطره‌ای از شهید مهدی زین الدین


دو سه روزی بود می‌دیدم توی خودش است. پرسیدم «چته تو؟ چرا این قدر توهمی؟» گفت «دلم گرفته. از خودم دل خورم. اصلا حالم خوش نیست.» گفتم» همین جوری؟» گفت» نه. با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه می‌دونم؟ شاید باهاش بلندحرف زدم. نمی‌دونم. عصبانی بودم. حرف که تموم شد فقط بهم گفت مهدی من با فرمانده هام این جوری حرف نمی‌زنم که تو با من حرف می‌زنی. دیدم راست می‌گه. الان دو سه روزه کلافم. یادم نمی‌ره.» شاگرد مغازه‌ی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت: «می‌خواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونه مون بخواب.» بد زمستانی بود. سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده ام. در را که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمده اند. آن قدر خسته بودند که نرسیده خوابشان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم. انگار کسی ناله می‌کرد. از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده.

ثبت نظر: 0 نظر ثبت شده
(امتیاز کل 0 توسط 0 نفر)
تبلیغات 2 - نرخ تبلیغات در وبگاه مشاهده نرخ تبلیغات

👤 آنلاین: 3 نفر


📄 کل مطالب: 1166


💬 کل نظرات: 0


🕐 ساعت:


📅 امروز: چهارشنبه 25 شهریور 1405


🌐 آی پی شما: 216.73.216.66


📈 بازدید یکسال: 13644