بیوگرافی حاج احمد متوسلیان و ماجرای شهادتش

حاج احمد متوسلیان در دوران سربازی، فردی مذهبی و مومن بود . یکی از نظامیان ایرانی، حاج احمد متوسلیان نام داشت که از اعضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در جنگ ایران و عراق به شمار می رفت و در لشکر ۲۷ محمد رسول الله به عنوان فرمانده فعالیت میکرد. وی در سال ۱۳۶۱ از ۴ فرد ربوده شده ایران در لبنان به شمار می رفت.
نام:احمد متوسلیان یزدی
زاده:۱۵ فروردین ۱۳۳۲
زادگاه:تهران
ملیت:ایرانی
بیوگرافی حاج احمد متوسلیان در ادامه مطلب مطالعه فرمائید ...
چرا فکه به قتلگاه شهدا معروف است

گلعلی بابایی میگوید: نقطهای که 120 شهید «والفجر مقدماتی» را پیدا کردیم، یک گودی بزرگی و جانپناهی برای رزمندگان و مجروحان و حتی پیکرهای شهدا بود؛ وقتی منطقه به محاصره دشمن درآمد، عراقیها به برخی مجروحان تیرخلاص میزنند و بعضیها از آنها را با خودشان به اسارت میبرند.
یکی دو سال بعد از اجرای قطعنامه 598، دوستانی از جمله در ادامه مطلب مطالعه فرمائید...
زندگینامه حضرت خدیجه کبری (س)
حضرت خدیجه (س) ۶۸ سال قبل از هجرت پیامبر در مکه چشم به جهان گشود. پدر ایشان خُوَیلد بن اسد از قبیله قریش و مادرش فاطمه دختر زائده است . وی یکی از زنان برجسته قریش بود که از دوران جوانی به تجارت پرداخت و به دلیل دور اندیشی و زکاوتی که داشت به او لقب بانوی عاقل یا بانوی بانوان قریش داده شده بود . ایشان یکی از ثروتمندترین افراد زمان خود بود که همواره به نیازمندان کمک میکرد . برخلاف مردم قبیله خود ، او هرگز به بتها اعتقاد نداشت و بتها را نمیپرستید.
حضرت خدیجه (س) نخستین بانوی مسلمان و همسر بزرگوار پیامبر اسلام (ص) است که ده سال پس از بعثت پیامبر (ص) در روز دهم رمضان از دنیا رفت.

القاب حضرت خدیجه (س) اولین بانوی اسلام در ادامه مطلب مطالعه فرمائید
کارنامه لشکر ۱۰ سیدالشهدا(ع)
در عملیات بیت المقدس۴
تاریخ عملیات: ۵ فروردین ۱۳۶۷
رمز عملیات: یا اباعبدالله الحسین
محل عملیات: محور حلبچه-شاخ شمیران(شرق سلیمانیه)
فرمانده لشکر: حاج علی فضلی

ادامه مطلب را مطالعه فرمائید...
متن نماهنگ #سلام_فرمانده۲
جانا جانا ... مهدی زهرا
ای سلطانا ... مهدی زهرا
متی ترانا ... مهدی زهرا
جانا جانا ... جانا جانا
دلخوشیه دنیای من
میدونی که چقدر دوست دارم ای آقای من
غصه ها بی معنی میشه
یعنی میای میبینمت یعنی میشه؟
فرمانده سلام
ای مهربونتر از مادر و بابام
فرمانده سلام
کاری کن که بازم به چشمت بیام
فرمانده سلام
تو لشکر سیدعلی سرباز شمام
منتظرت بودم منتظرت هستم
آقای مهربون دستاتو بزار توی دستم
یک ساله که با تو یه عهدی رو بستم
پای تموم قول و قرارام هستم
فرمانده سلام
ای مهربونتر از مادر و بابام
فرمانده سلام
کاری کن که بازم به چشمت بیام
فرمانده سلام
تو لشکر سیدعلی سرباز شمام
من سربازتم
دیدی دنیارو برات به هم زدم
من سربازتم
مثل شیخ احمد کافی فقط از تو دم زدم
من سربازتم
مثل میرزا کوچک پا نهضتت علم زدم
من سربازتم
یه نگام بکن از اون نگاهی که به حاج قاسم کردی
من سربازتم
اینقده برات دعا کردم و میکنم که زود برگردی
من سربازتم
کلنا فداک یا فرمانده جانم
فرمانده جانممهدی
فرمانده سلام
ای مهربونتر از مادر و بابام
فرمانده سلام
کاری کن که بازم به چشمت بیام
فرمانده سلام
تو لشکر سیدعلی سرباز شمام
قول میدم..برات یار باشم
قول میدم...یه عمار باشم
قول میدم، مثل آرمان علی وردی من
پای کار باشم
قول میدم
مثل حاج قاسم یه جان فدا باشم
قول میدم
مثل سربازای گمنام توی دل تو جا بشم
مثل حاج همت
محبوب خدا بشم
میخوام همه تلاشم رو بکنم
دنیا صاحب الزمانی بشه
اینقده اسمتو صدا میزنم
تا اسمت یه روز جهانی بشه
داستان ولادت پیامبر
(به بهانه ایام عید مبعث پیامبر مکرم اسلام صلی الله علیه و آله)

امام صادق علیه السلام در روایتی که خلاصه آن را می آوریم می فرمایند:
در صبیحه ولادت آن جناب، هر بتی که بر روی زمین بود، بر رو در افتاده بود و ایوان کسری بلرزید و چهارده کنگره از آن ساقط شد و دریاچه ساوه، آبش فرو رفت و در وادی (سماوه) آب جاری شد و آتشکده فارس خاموش شد و حال آنکه هزار سال بود که خاموش نشده بود و نوری در آن شب از طرف حجاز ظاهر شد و منتشر گردید تا به مشرق عالم رسید و سریر هر سلطانی از سلاطین دنیا در آن صبح سرنگون شده بود و در آن روز، هیچ سلطانی نتوانست تکلم کند و تمامی گنگ شده بودند و علم کهنه و سحر سحره باطل شد و هر کاهنی که بود میان او و همزادش – که خبرها به او می گفت – جدائی افتاد و ابلیس در آن وقت صیحه زد و ابالسه خود را جمع کرد.
ابالسه گفتند: ای سید ما! چه ترا به فزع در آورده؟ گفت: وای بر شما همانا حادثه عجیبی در زمین واقع شده که از زمان رفع عیسی (ع ) تا به حال واقع نشده. بروید و بگردید ببینید چه واقع شده برای من خبر آرید.
برفتند و برگشتند و گفتند: چیزی نیافتیم.
ابلیس گفت: استعلام این امر، کار من است، پس فرو رفت در دنیا و جولانی کرد تا بر حرم مکه رسید. دید که اطراف حرم را ملائکه فرا گرفته اند. خواست داخل حرم شود، او را صیحه زدند؛ برگشت و از طرف کوه (حرا) داخل شد. جبرئیل او را صیحه زد که بر گرد، لعنت خدا بر تو باد.
گفت: ای جبرئیل! از تو سؤالی دارم ، بگو که امشب چه حادثه رو کرده؟
فرمود: ولادت محمد صلی الله علیه وآله واقع شده.
گفت از برای من در او نصیبی هست؟ فرمود: نه.
گفت: در امت او، من بهره دارم؟ فرمود: بلی.
گفت: راضی شدم.
[ بحار الأنوار (ط – بیروت)، ج۱۵، ص: ۲۵۹]
حکم خواندن نماز فرادی هنگام نماز جمعه و نماز جماعت

ادامه مطلب را مطالعه فرمائید
خاطرهای از شهید مهدی زین الدین
دو سه روزی بود میدیدم توی خودش است. پرسیدم «چته تو؟ چرا این قدر توهمی؟» گفت «دلم گرفته. از خودم دل خورم. اصلا حالم خوش نیست.» گفتم» همین جوری؟» گفت» نه. با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه میدونم؟ شاید باهاش بلندحرف زدم. نمیدونم. عصبانی بودم. حرف که تموم شد فقط بهم گفت مهدی من با فرمانده هام این جوری حرف نمیزنم که تو با من حرف میزنی. دیدم راست میگه. الان دو سه روزه کلافم. یادم نمیره.» شاگرد مغازهی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت: «میخواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونه مون بخواب.» بد زمستانی بود. سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده ام. در را که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمده اند. آن قدر خسته بودند که نرسیده خوابشان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم. انگار کسی ناله میکرد. از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده.
خاطرهای از شهید حسن باقری
ریز به ریز اطلاعات و گزارشها را روی نقشه مینوشت. اتاقش که میرفتی، انگار تمام جبهه را دیده باشی. چند روزی بود که دو طرف به هوای عراقی بودن سمت هم میزدند. بین دو جبهه نیرویی نبود. باید الحاق میشد و نیروها با هم دست میدادند. حسن آمد و از روی نقشه نشان داد. خرمشهر داشت سقوط میکرد. جلسهی فرماندهها با بنی صدر بود. بچههای سپاه باید گزارش میدادند. دلم هرّی ریخت وقتی دیدم یک جوان کم سن و سال، با موهای تکو توکی تو صورت و اورکت بلندی که آستین اش بلندتر از دستش بود کاغذهای لوله شده را باز کرد و شروع کرد به صحبت. یکی از فرماندهای ارتش میگفت «هرکی ندونه، فکر میکنه از نیروهای دشمنه.» حتی بنی صدر هم گفت «آفرین!» گزارشش جای حرف نداشت. نفس راحتی کشیدم. دیدم از بچههای گردان ما نیست، ولی مدام این طرف و آن طرف سرک میکشد و از وضع خط و بچهها سراغ میگیرد. آخر سر کفری شدم با تندی گفتم «اصلا تو کی هستی ان قدر سین جیم میکنی؟» خیلی آرام جواب داد «نوکر شما بسیجی ها.»